كار سازمان ملل متحد چيست؟
هدف بانيان و بنيانگذاران اين سازمان چه مي باشد؟
آيا شعارها و قوانين خوش ظاهر اين سازمان تنها با تجزيه كشورهاي بزرگ و نيرومند تحقق پيدا مي كند؟
در این مسیر اندیویدوالیسم در مسیر انترناسیونالیسم است و ملتها و سرزمینها و حاکمیتهای ملی آنها سد این راه می باشند.
در تاريخ معاصر لازمه تجزيه يك كشور اين بوده كه حاكميت ملي با يك يا چند بهانه قابل حل و با يك اقدام معمولا خش وانقلابي به حاكميتي غير ملي و در نهايت ضد ملي تنزل داده شود سپس طبيعتا تبعيض و نارضايتي و خشونت شكل گرفته و عرصه براي ظهور سازمانهاي رنگارنگ خودمختاري ده و استقلال ده فراهم گشته و كشور بيمار تكه تكه شده و مشكل جهاني با شعار صلح و آزادي و دموكراسي و حقوق بشر و امنيت جهاني و ... حل می شود و همه در پشت مرزهاي جديد بين المللي به آرامش موعود مي رسند.
تجزيه كشورها و كم كردن قدرتهاي چهار گوشه جهان و يكه ماندن در عرصه قدرت و تصميم گيري جهاني يكي از اهداف اصلي راهبران اين سازمان است.
نكته جالب توجه اينكه بودجه اين سازمان و سازمانهايي از اين دست وسيله قربانيان ديروز و امروز و فرداي آنها تهيه مي شود.
كشورهاي ريز بوجود آمده تنها به عنوان تائيد كنندگان و دنباله روان و پايگاههاي سياسي و نظامي و اقتصادي و تبليغي و اطلاعاتي و بعنوان مزدوران ابر قدرتها مي توانند موجوديت خود را حفظ كنند.
حرفه سازندگان و راهبران اين سازمان از دهها سال پيش از آن مبارزه جهت نفوذ ، تضعيف و نابودي حاكميت و اقتدار و تماميت ارضي ملتها وسيله سازمان ها و شركتها و فرقه ها و احزاب و موسسات با نامهاي جهاني و بين المللي و چند مليتي و بدون مرز بوده و در اين كار يدي طولي دارند.
براي آشنائي با تعدادي از مهمترين مكتبهايي كه براي اين منظور شوم به كار مي روند مي توانيد به نوشتار مکاتب سياسي در همين وبلاگ مراجعه فرمائيد.
در ادامه مطلب ، از تعدادي منابع نوشتارهايي جهت باز كردن موضوع آورد شده است.
ادامه مطلب
من بخاطر آزادي هند زندگي مي كنم و آماده ام كه در اين راه بميرم. زيرا اين خود قسمتي از حقيقت است. تنها يك هند آزاد مي تواند خداي واقعي را ستايش كند.
من بخاطر آزادي هند تلاش مي كنم. زيرا «سوداشي»(هواداري از عواطف ملي و وطني._م) به من تعليم مي دهد كه چون در هند متولد شده ام و از ميراث معنوي و فرهنگيش ارث برده ام ، از هر كس ديگر براي خدمت به هند شايسته ترم و هند بيش از هر كس بايد از من توقع خدمت داشته باشد. اما وطن دوستي من محدود و اختصاصي نيست. اين وطن دوستي بشكلي حساب شده است كه نه فقط نمي تواند موجب زيان و آزار ملتي ديگر باشد ، بلكه در معني واقعي كلمه ، موجب سود همه ملتها مي شود. آزادي هند به آن صورت كه من تصور مي كنم ، هرگز ممكن نيست تهديد و خطري براي جهان به وجود آورد.
ما براي وطن خود آزادي مي خواهيم. اما نه به قيمت زيان ديگران يا بهره كشي از ايشان و نه بدان گونه كه موجب انحطاط كشورهاي ديگر شود. اگر آزادي هند به مفهوم انقراض انگلستان و زوال انگليسيان باشد ، چنين چيزي را هرگز نمي خواهم. من چنان آزادي براي وطن خود مي خواهم كه ديگران هم بتوانند از وطن آزاد من چيزي بياموزند و منابع كشور من بتواند براي سود و آسايش تمام جامعه بشري مورد استفاده واقع شود. به همانگونه كه آيين وطن دوستي امروز به ما مي آموزد كه فرد بايد بخاطر خانواده بميرد ، خانواده بايد بخاطر دهكده بميرد ، دهكده بايد بخاطر بخش و بخش بخاطر ايالت و ايالت بخاطر مملكت بميرد به همان قرار هم يك كشور بايد آزاد باشد تا بتواند اگر لازم شد خود را بخاطر سود جهان قرباني سازد. از اين رو علاقه من به ناسيوناليسم يا تصور من از ناسيوناليسم اين است كه كشور من آزاد شود تا اگر نياز باشد تمامي كشورم يكجا بميرد و نابود شود تا نژاد بشري زنده بماند. در اعتقاد من براي نفرت و كينه جايي وجود ندارد. آرزومندم كه ناسيوناليسم ما بدين گونه باشد.
براي من وطن دوستي و انسان دوستي يك چيز است. من از آن جهت وطن دوست هستم كه انسانم و به انسانيت پاي بندم. وطن دوستي من اختصاصي نيست. من نمي خواهم براي خدمت به هند به انگلستان يا آلمان آسيبي برسانم. در طرح زندگي من امپرياليسم و استعمار جايي ندارند. قانون زندگي يك وطن دوست با قانون زندگاني يك روحاني خادم بشر تفاوتي ندارد ويك وطن دوست اگر انسان دوست استواري نباشد به همان اندازه وطن دوستيش نيز ناچيز خواهد بود. ميان قانون خصوصي و قانون سياسي تضادي وجود ندارد.
"همه مردم برابرند" مهاتما گاندي _ برگردان: محمود تفضلي
صفحات 209 و 210
آيا ايراني كسي است كه داراي بينش ، گويش يا پوشش خاص يا رسمي باشد؟ آيا ايراني از مقدار سرمايه يا سواد یا سنش تشخيص داده مي شود؟ آيا ايراني به كسي گويند كه در نقطه خاصي از ايران زمين ساكن است؟ آيا ايراني كسي است كه به شغل خاصي اشتغال دارد؟ آيا ايراني جنسيت خاصي است؟ چه ذهنيتي چنين تفاوت و سپس تبعيضي را در ميان ملت بزرگ ايران باعث مي شود و اقليت و اكثريت و درجه يك و درجه دو و خودي و غير خودي مي سازد؟
روشن است كه اين مرزبندي درون يك ملت كار افکار غیر ملی و میهنی و مذهب و حكومت مذهبي است.
وجود مذاهب گوناگون به هر دليلي نشانه سلائق گوناگون ساكنان ايران زمين است و سليقه مسئاله اي است ظاهري نه بنيادي. بنياد همه ساكنان ايران زمين يكي است.
شايد در دوره حكومت مذهبي حاضر همه ساكنان كشور ايران برابر باشند ولي با كمي تامل به تفاوتهاي بزرگي مي رسيم كه اولين آن نام رسمي رژيم حاكم (جمهوري اسلامي) است يعني مردم مسلمان نه ملت ايران و در همين ابتدا مردم ، يعني ساكنان حاضر و زنده غير مسلمان حتي در نام حكومت جايي ندارند چه برسد به حقوق و قوانين و ساختار حكومت و دستگاه دولت. اگر بر فرض مثال صد در صد ساكنان ايران هم مسلمان باشند باز مسئاله شيعه و سني و انواعشان پيش مي آيد و اگر باز هم صد در صد شيعه دوازده امامي باشند به دليل ماهيت غير واقعي و غير علمي اسلام و برداشتها و تفسيرهاي گوناگون از آن وجود ساختاري به نام حكومت اسلامي مايه تفاوت و تبعيض و ظلم و زيان به ساكنان ايران زمين خواهد شد ، فاجعه اي كه بوقوع پيوسته است.
ملت بزرگ ايران داراي يك شناسنامه كهن به نام تاريخ است. اين ملت بزرگ ريشه اي ژرف در خاك ايران زمين دارد كه نشان دهنده پيوند و رابطه حياتي و مقدس ميهن و ملت است و هر ايراني به عنوان تك سلولي از پيكره عظيم ملت بزرگ ايران در كاشانه اي به نام ايران بزرگ خود را مي شناسد و مي فهمد.
سليقه هاي گوناگون و بينش ها و گويش ها و پوشش ها همانند رنگهاي رنگين كمان مايه تكامل و زيبائي و يكي از برترين قابليت هاي منحصر به ملت بزرگ ايران است ، بنابراين ايراني كسي نيست كه يك حكومت داخلی یا خارجی يا سازمان بين المللي بخواهد بر آن تعريف بنويسد همان طور كه كار حكومت در ايران بزرگ تاريخ سازي و فرهنگ سازي و ملت سازي نيست كه همانا معني آن مي شود وجود جمهور و خلق و امت و توده بي تاريخ و بي فرهنگ و بي هويت.
در مكتب ناسيوناليسم و پاتريوتيسم ايران تجزيه شده يعني پان ايرانيسم معيار سنجش ماهيت و ارزش عملكرد هر ايده و حركت و مجموعه و فرد و گروه و دولت و حكومتي ، ميهن و ملت بزرگ ايران است.
كار حكومت در اين سرزمين پاسداري و پرستاري و تامين خواست ها و نيازهاي ملت و ميهن بزرگ ايران است نه آن ميهن و ملتي كه حكومت يا حكومتهاي پيشين براي بقاي خود تعريفش كرده اند بلكه ميهن و ملتي كه هويت و حدود و ثغور طبيعي و تاريخي و جغرافيائي خود را دارد. به اين ترتيب يك ايراني نور چشمي حكومتها يا حكومت يا دولت وقت نيست همانطور كه سرزمين ايران قلمرو يك يا چند دولت يا حكومت نيست.
"آنقدر ما را زدند تا به اينجا رسيديم ، فردا اگر استان تهران بماند مي گويند ايران همينجاست."
محسن پزشكپور (پندار)
چرا هر ملتي يك ساختمان روحي يا يك مزاج عقلي بيش ندارد؟
اصول (فيزيولوژي) جواب اين مسئله را كاملا توضيح ميدهد: هر فردي از افراد تنها يادگار پدر و مادر خود نيست بلكه يادگار اجداد و نتيجه حيات ملتي ميباشد. مسيو شيسوان كه يكي از علماي علم اقتصاد است از روي فرض و تخمين چنين حساب كرده است كه يكنفر فرانسوي خون 20 مليون اشخاص را از سال 1000 با خود بر ميدارد. هم اين شخص ميگويد كه تمام ساكنين يك ناحيه يا مملكتي با جميع نياكان خود شريك ودر تحت يك سائقه طبيعي زندگاني مينمايند و با يك حركت غير اختياري بطرف آن قدر مشترك قوي يعني همان سلسله طولاني كه خود آنها آخرين حلقه هاي سلسله محسوب ميشوند كشيده ميشوند. ما پسران پدر خود و ملت خود هستيم ، تنها احساسات شخصي ما را بوطن علاقمند نمينمايد بلكه در ابراز اين عواطف ما مطيع خصايص روحي و بدني هستيم كه بطور ارث بما رسيده است.
"تطور ملل" نوشته گوستاو لوبن ، برگردان علي دشتي
فصل اول ، صفحات 17 و 18
كودكي كه آماده تولد بود ، نزد خدا رفت و پرسيد: مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد اما من به اين كوچكي و بدون هيچ كمكي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟ خداوند پاسخ داد: از ميان فرشتگان يكي را براي تو در نظر گرفته ام ، او از تو نگهداري خواهد كرد.
اما كودك هنوز مطمئن نبود كه مي خواهد برود يا نه. آنگاه كودك گفت: اما اين جا در بهشت هيچ كاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اين ها براي شادي من كافي نيست. خداوند لبحند زد و گفت: فرشته ي تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد ، تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود. كودك ادامه داد من چگونه مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي زبان آنها را نمي دانم. خداوند او را نوازشي كرد و گفت: فرشته ي تو زيباترين و شيرين ترين واژه هايي را كه ممكن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد كرد وبا دقت و جسوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني. كودك با ناراحتي گفت: وقتي مي خواهم با شما صحبت كنم چه كنم؟ خدا پاسخ داد: فرشته ات دستهايت را در كنار هم قرار خواهد داد و به تو مي آموزد كه چگونه دعا كني.
كودك سرش را برگرداند و پرسيد: شنيده ام در زمين انسان هاي بدي هم زندگي مي كنند ، چه كسي از من محافظت خواهد كرد؟ خدا گفت: فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد حتي اگر به قيمت جانش تمام شود. كودك با نگراني ادامه داد: اما من هميشه به اين دليل كه نمي توانم شما را ببينم ناراحت خواهم شد. خداوند لبخند زد وگفت: فرشته ات هميشه درباره ي من با تو صحبت خواهد كرد و به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت ، گرچه من هميشه كنار تو خواهم بود.
در آن هنگام بهشت آرام بود و صدايي از زمين شنيده نمي شد. كودك مي دانست كه بايد به زودي سفرش را آغاز كند ، او به آرامي يك سؤال ديگر از خدا پرسيد: خدايا اگر من بايد همين حالا بروم لطفأ نام فرشته ام را بگو. خداوند شانه ي او را نوازش كرد و پاسخ داد: اهميتي ندارد به راحتي مي تواني او را مادر صدا كني.
خواص و عوام ٫ چوپان و گله ٫ امام و امت ٫ روحانیون و مردم ٫ مولا و موالی ٫ علما و مردم ٫ مجتهدین و مقلدین ٫ آقا و مردم ٫ جمهوری اسلامی ٫ مردمسالاری دینی ٫ دموکراتیک دینی ٫ دموکراتیک اسلامی ٫ سوسیالیسم اسلامی ٫ ملت مسلمان ٫ مسلمان و نامسلمان ٫ مؤمن و کافر ٫ ولی فقیه و مردم و...
این عبارات این معنی را می رسانند که در میان ملت ایران کسانی خود را دارای شأن و جایگاه برتری می پندارند و به نظرشان دیگران باید به این گروه و افراد احترام گذاشته و همیشه به گونه ای رفتار کنند که جایگاه ایشان حفظ شده و این فاصله محفوظ بماند .
این تصور برتری از کجا آمده؟ آیا ما خواهان این برتری هستیم؟ این برتری جوئی تا کی باید ادامه پیدا کند؟
آیا افراد یا گروههای دیگری باید جای این از ما بهتران را بگیرند؟
کسانی که به هر ترتیب به عنوان حاکم یا حاکمیت در جایگاه حکومت قرار می گیرند باید پشتوانه و مشروعیت ملی داشته باشند ولی پس از گذشت مدتی چنان چه ناتوانی آنها در اداره امور آشکار شود و خواهان ترک مسند نباشند دست به رفتارهای غیر اصولی میزنند که یکی از این رفتارها بریدن از مردم و خود را خاص و استثنائی دانستن است .
اینگونه افراد و گروهها تا هنگامی که به حکومت دست نیافته اند بر گرد کم درآمد ترینهای ملت میگردند و هیچ گاه واژههای کارگر و کشاورز و مستضعف و مستمند از زبان و قلمشان نمی افتد ولی پس از پایان حکومتشان مانند اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی سابق و در خلال حکومتشان (و البته پس از پایان) مانند جمهوری اسلامی ایران شاهد افزایش بی سابقه همان گودنشینان و حلبی آباد نشینان مظلوم و محروم میشویم.
فرد یا گروهی که با تائید مردم در راس امور قرار میگیرد چه برای مدت مشخص شده و محدود ٫ چه نامشخص و نامحدود ٫ صاحب هیچ امتیاز ویژه ای در برابر ملت خود نخواهد بود چه بدلیل داشتن زور یا زر یا تزویر.
هیچ کس در سرزمین ایران به هیچ دلیل ٫ حقوق و مرتبه برتر و خاصی ندارد و همه در پیشگاه ملت و میهن خویش برابرند.
آنچه گرامی و مقدس است میهن و ملت ایران است.
هیچ گروهی از مردم ایران ٫ تافته جدا بافته از ملت ایران نیست. "منشور نیرومندی: ملت بزرگ ایران . حزب پان ایرانیست"
چرا برخی ٫ از واژه های فاشیسم و فاشیست به عنوان دم دست ترین و آنی ترین حربه برای انگ زدن به دیگران و بیشتر ٫ وطن پرستان که اهل بند و بست با هیچکس علیه تمامیت ارضی و منافع و مصالح میهن و ملتشان نیستند استفاده می کنند؟
متن زیر بر آگاهی ما و سؤ استفاده کنندگان از این واژه می افزاید:
"زادروز موسوليني و تاريخچه واژه فاشيست که از يک اندرز ايران باستان ساخته شد.
به مناسبت زادروز «بنيتو موسوليني» كه 29 ژوئيه 1883 به دنيا آمد، حزب فاشيست را تاسيس و 21 سال بر ايتاليا حكومت كرد اشاره به تعريف واژه فاشيست و تاريخچه اين واژه بي فايده نخواهد بود، از اين قرار:
نظاميان رومي در جنگهاي سده سوم ميلادي با ايران (دوران اردشير ساساني و پسرش شاپور اول) مشاهده كرده بودند كه پياده نظام ايران در دسته هاي ده ـ دوازده نفري در سنگرها و خاكريز ها مستقر مي شود و سواره نظام ايران نيروي دشمن را به ميان آنان مي كشاند و اين صف آرايي و تاكتيك براي روميان تازگي داشت. در زمينه اين تاكتيك، روميان از نظاميان ايراني شنيده بودند كه به آنان اندرز داده شده كه يك شاخه درخت را به آساني مي توان شكست، ولي اگر چند شاخه را در كنار هم قرار دهند (متحد كنند) شكستن مجموعه آنها كاري آسان نخواهد بود. نظاميان رومي اين اندرز را با خود به روم (ايتاليا) بردند و ميان مردم پخش كردند كه به زبان لاتين، «فاشس (دسته اي از شاخه ها و يا ميله ها)» خوانده مي شد كه بعدا معناي مجازي دسته، گروه و اتحاديه به خود گرفت و در لاتين تازه (ايتاليائي) به صورت «فاشيو» كه در جمع مي شود «فاشي» درآمد و به تدريج بر سنديكا هم اطلاق شد. در دهه 1870 سوسياليستهاي جزيره سيسيل (جنوب ايتاليا) نام اتحاديه خود را «فاشيو سيسيليانو» گذارده بودند.
پدر موسوليني يك كارگر فلزكار (آهنگر) بود و بنيتو در جواني بمانند پدرش عقايد سوسياليستي داشت و با همين افكار، در سال 1914 در ميلان «حزب اقدام انقلابي» را با آرمان سوسياليستي ملي (نه جهاني) تاسيس كرد و در عنوان حزب، واژه فاشي (جمع واژه مفرد فاشيو) را به جاي «حزب» بكار برد كه در سال 1921 اين نام به «فاشيست ملي (اتحاد ملي)» تبديل شد زيرا كه موسوليني در عين حال كه يك سوسياليست بود، يك ناسيوناليست هم بود و همه چيز را براي ايتاليا و ايتاليايي ها مي خواست.
پس از جنگ جهاني دوم، فاتحان جنگ و مخالفان انديشه ناسيونال سوسياليسم و عمدتا كمونيستها، واژه فاشيست (به معناي حزبي ـ اتحاديه ـ گروهي) را به صورتي در جملات و خطاب به ديگران بكار بردند كه مفهوم بي رحم و ظالم به خود گرفته است.
موسوليني در عين حال از دوستداران تاريخ ايران بود و آرزو داشت كه ايران بار ديگر جايگاه قديم خود را در ميان ملل جهان به دست آورد و در طول حكومت خود به ايران كمك بسيار كرد، ازجمله براي ايران يك نيروي دريايي به وجود آورد كه ايران با كمك اين نيرو، چند نقطه از اراضي خود در خليج فارس را از انگليسي ها گرفت، از جمله پايگاه انگليسي «باسعيدو» را متصرف شد.
موسوليني در جواني مدتي هم روزنامه نگاري و داستان نگاري كرده بود و داستان او «رفيقه كاردينال» به چندين زبان ترجمه شده و هنوز تجديد چاپ مي شود. موسوليني روزنامه « ايل پوپولو دا ايتاليا» را شخصا تاسيس كرده و سازمان، برنامه و شرح وظايف تحريريه اش را نوشته و سردبيرش را منصوب كرده بود."
باسپاس از دکتر نوشیروان کیهانی زاده
با توجه به آنچه طي حدود سي سال گذشته وسيله جمهوري اسلامي بر ايران و تك تك ايرانيان و به تبع آن آيندگان ، گذشته و خواهد گذشت و با روشن شدن روياهاي جاه طلبانه و ضد ايراني صاحبان تئوري هاي اسلاميت و جمهوريت و با توجه به ناكامي كساني كه در انديشه اصلاح جمهوري اسلامي بودند و شايد به نوعي مي خواستند مشروطه جمهوري بر پا سازند تنها راه برجاي مانده پيش روي ملت ايران بازگشت به سرمنشا و اصل حكومت ايراني يعني شاهنشاهي ايراني است.
به راستي كدام يك از صاحبان عقايد اسلاميت و جمهوريت حاضر بود به مردم تضمين بدهد كه در كشور جمهوري آنهم از نوع اسلامي ضعف و ظلم و فساد و فحشا و جنايت و خيانت روي نمي دهد؟
در باب جمهوري خواهي اين افراد ميتوان گفت كه آنچه در نظر ايشان بوده تقسيم قدرت و نوبتي نشستن بر سر خوان يغمائي به نام ايران بوده است.
به اين ترتيب بهتر است به جاي حکومت یا نظام جمهوري اسلامي ايران بگوئيم: شركت جمهوري اسلامي (سهامي خاص)
از شاهنشاهي ايراني كه گويا ازسوي دستگاه هاي خبري و تبليغي وارثان انقلاب و كشورهاي خيره به آب و خاک ايران ، خط قرمزي بدور آن كشيده شده و از آن جز بدگوئي نشده دور شده ايم و طبيعتا كم اطلاع .
در فرهنگ و ادبيات و سياست ايراني، شاه و شاهنشاه و شاهنشاهي معاني روشن و جامعي دارند . شاه بمعني هر چيز بزرگ و مهم و برتر از نظاير خود است مانند شاه بيت ، شاهپر و شاهراه .شاهنشاه نيز بمعناي كسي است كه از سوي شاهان همه مناطق ايران برگزيده شده باشد .
بدين ترتيب شاهنشاهي حكومتي است كه ميتوان آن را برگزیده برگزيدگان ايران ناميد .
اين حكومت بنا بر ماهيت آن نظر به يك خاندان يا فرقه يا مذهب ندارد و همواره حكومتي ملي است .
الزاما اين برگزيدگان و انتخاب نهائي بايد مورد تائيد و خواست ساكنان ايران باشد كه در غير اين صورت از صورت مردمي و سپس ملي خود خارج مي شود .
شاهنشاهي ايراني همه ملزومات زندگي شرافتمندانه يك ملت را همراه دارد كه عبارتند از: مجلس ، دادگستري ، قانون ، عدالت ، نظم ، امنيت ، آزادي ، پيشرفت ، ثبات و...
در غير اين صورت مي شود سلطنت و خلافت و ولايت يا يكي از مدلهاي جمهوري .
در باب اتهاماتي كه تا كنون به حكومت شاهنشاهي ايراني زده اند مانند موروثي بودن و استبداد ، اينكه حكومتهائي كه اين اتهامات بر آنها وارد آمده با توجه به آنچه در فوق آمد شاهنشاهي نبوده اند و در موارد ديگر كه شبه ناكند استثنا قاعده نمي باشد.
آلمان نمي بايست تمركز پيدا كند و اين٫ بنظر من نخستين شرط براي جلوگيري از تجديد هوسهاي نابجاي وي بود. هر بار كه يك حكومت جابر و جاه طلب در راس كشورهاي آلماني قرار ميگرفت٫ در حاليكه به تشتت و اختلاف آنها كمك ميكرد٫ سرانجام كار به امپرياليسم منجر ميشد. بعنوان شاهد مثال ميتوان حكومت ويلهلم دوم وهيتلر را ذكر كرد. بعكس هنگاميكه هر يك از استانهاي متعلق به گروه ژرمانيك ميتوانست مستقلا موجوديت داشته باشد و بر وفق مرام خود حكومت كند و خود حافظ منافع خويش باشد امكان زيادي بود كه مجموع فدرال بفكر تجاوز بهمسايگان نيفتد و بخصوص اگر منطقه "رور" كه منشا بسياري از عمليات استراتژیکی بود در تحت مقررات بين المللي اداره ميشد اين امكان بيشتر ميگرديد. از طرف ديگر مسلم بود مناطق كنار "راين" به تصرف ارتش فرانسه٫ انگليس٫ بلژيك وهلند در ميآيد. اما اگر اقتصاد آن نيز بهيئتي متشكل از ممالك غربي منضم ميگرديد (واين مانع آن نبود كه ساير عناصر آلماني نيز بدان ضميمه شوند) و يا اگر خود "راين" بصورت زاه آزاد بين المللي در مي آمد٫ تشريك مساعي و فعاليت ممالك غربي عملي ميشد. بالاخره همه چيز مؤيد اين نظر بود كه ناحيه " سار" در عين آنكه حالت آلماني خود را حفظ ميكرد ميبايستي بصورت حكومتي درآيد و در زمينه اقتصادي با فرانسه متحد شود٫ واين امر در صورت عملي شدن٫ با تامين زغال٫ مسئله اصلاحات و تعميرات ما را حل ميكرد. باين ترتيب دنياي ژرمانيك پس از يافتن تشكيلات و تقسيم بندي خود و اقبال بسمت غرب٫ بدون آنكه از موجبات پيشرفت محروم شود٫ وسايل جنگ را از دست ميداد و بعلاوه هيچيك از تقسيماتش منضم بفرانسه نميشد واين مسئله راه آشتي را باز ميگذاشت. ...
"خاطره هاي جنگ جهاني" نوشته شارل دوگل . جلد سوم ٫ صفحات 56٫57٫58
...با خشم و غضب فراوان مي شنيدم كه گويندگان راديوي امريكا (كه توسط راديوي انگلستان B.B.C. رله ميشد) شعار آغاز سخن پراكنيهاي فرانسه آزاد يعني "شرافت و ميهن" را از بيني تلفظ كرده و سپس سخنان و حركات و اقدامات درياسالار دارلان را پخش ميكند. ...
"خاطره هاي جنگ جهاني" نوشته شارل دوگل . جلد دوم ٬ صفحه 65