تبليغاتX
میهن و ملت
پاتریوتیسم و ناسیونالیسم

سروده زیر نوشته یکی از سروران پان ایرانیست است که افتخار انتشار آن را به من دادند:

آسمان خاکستری
ابرها سنگین
بادهای گزنده
شب یلدای تاریخ تاریک
و چشمهایم گم کرده خورشید
کوه و دشت را فریاد
و پژواک صدایم بود
که می شنیدم
عطر دل انگیز گلها
و رقص پر شور و حال
باد بهاری
در بامداد مه گرفته ایام
عهدی و خاطره ای بود
که در این زمان برده ام
از یاد
نشانی آزادی را از آب و نور و هوا
و جنگل و از مردان
زمان پرسیدم
مایوسانه سر در گریبان
چشمان پر ز اشک
دلها پر ز درد
گفتند از آفتاب
خواهیم پرسید
بر قله بلند البرز کوه
چه گذشته و در
بازوان آرش
که ایران شهر در چاه
ظلم فروشده
و رستم از نیاکان خانه اش
کوچ نموده
و هفت خوان و رخش وامانده
و رستم آماج تیر و نیزه از سفر 
در خندق نامردی
به خاک و آب و نور و هوا
که آیه های روشن خدایند
سوگند دادم
به کتابی که راهنمای پاکی و مهربانی
و نیکی بود
که مدائن را بآتش توحش
سوزاندند
و در زیر طاق بلندش
مردان را شقه نمودند
و کودکان و زنان گریستند
و نوجوانان از زخم تازیانه
ناله سر داده و دختران
پاکدامن و آزاده را به اسارت
گیسو و دستها بر شتران
بستند
آه ای سیاهی شب تاریخ
دلیر مردان پاک دین را
در پیش پای ضحاکان دوران
سر بریدند
و آرامگاه آزاد مرد جهان
باستان را به آب
بستند
و سی سال در عزای اقارب فاتح خویش
زنجیر بردگی و اسارت را بر پشت
مردان فرو کوفتند
و من صبورانه هزار و چندین صد سال
اندوه و اشک را با آب روان
و سنگ سنگین زمان
پیوند دادم
و اینک نیک آگاهم
که ایرانیم
و ایرانی بوده ام
که بگمانم در یلدای تاریخ
گم کرده راه
و آنگاه شیر و خورشید و شمشیر
از لابلای تاریخ بر خواهم آورد
و دوباره کتاب خواهم نوشت
که پندار و کردار و گفتار نیک
دیرین اندیشه من است
و خورشید از بلندای البرز کوه
خواهد درخشید و آسمان آبی را
نوید خواهد داد
و مردمان جامهایشان شراب شادی
و شیشه اندوه با سنگ بیدادی
خواهد شکست
که من نگهبان ایران شهرم
و من ایرانیم
ایرانی

نوشته شده توسط برگزیده در ساعت 16:48 | لینک  |